نیمدونم چه سری داره این غروب جمعه هام در آلمان، بی حد بغضیه..
خوب میدونم دلیلش این گفتار درمانی رفتنه.. نه حس هاشه، فکراشه، حرفاشه، زحمتاشه، درداشه، خیلی نگفته هاش...
برم دانشگاه، بست بشینم تو خونه، سریال خانه داران مستاصل ببینم، کیک و شوکو بیس درست کنم، برم دیتاهام رو بگیرم، وسط میتینگ دانشکده باشم، برم خرید، برم حموم، با مامان حرف بزنم، برقصم، حتی اگه بمیرم هم این بغض خفتم کرده... بیرون هم نمیره هر هفته هر هفته ...
این حق این کوچولو نبود نبود نبود......................
سعیده جیگرمو آتیش زدی با این پستت.
ReplyDeleteمی فهمم غمت رو عزیزکم..
امید داشته باش
آقا کوچولوی خوشگل ما عوضش شیرین و باهوش و سالمه.نیست؟
معصومه