دلم خواست این لحظه رو مکتوب کنم، یه برش عادی با بیان چزییات شاید به نظر پیش پا افتاده
نمیدونم شاید روزهایی برسه که حتی با یاداوریش همین طور حس خوب بدوه زیر پوستم.
ساعت 9 نیم صبح بهاری بهاریه، پشت میز آشپزخونه ای نشستم که برای اولین بار بعد از 8 سال حس خوب تاهل رو در من متبلور کرد و با عشق توش غذا پختم.
پنیر چدار میخورم که منو میندازه به یاد میدوایف بیمارستانم به اسم نیکی و حرفای دلگرم کننده اش تو سخت ترین روزهای عمرم، دو لیوان چای زعفرانی میخورم با گردو و نونی که داغ از تو فر درآوردم، لقمه هام رو با میزان چای هماهنگ میکنم و از همین جا به حیاط سبز و سبزی نگاه می کنم که بهترین لحظه های زندگی این چند سال رو برام ایجاد کرد.
شاپرک پاییزی هنوز خوابه، بیدار که بشه میاد میشینه کنار همین میز و شمع های تخم مرغی روشن ایستر و میگه سلام صبح بخیر خیر خوب خوابیدی؟ و من چند بار میگم عزیز دلم چه خوابی دیدی و اون فقط با چشمای درشتش نگاهم میکنه.، میدونم که تو دلش پر حرفه و امید اینو دارم به زودی بیاد بیرون این انتظار کشده..
روز رو با هم میگذرونیم تا بشه ساعت 2 نیم 3 که من قالب مادری رو از تن در بیارم و برم دانشگاه و خسته خسته نقش آکادمیکم رو جلو ببرم تا هشت ی نه ی شبی ..
شکر...
چقدر دلم برات تنگ شده بود سعیده عزیزم...مرتب سر می زدم و خبری نبود ازت.آقا کوچولوی ما چطوره؟...ایشالا زودی حرف میزنه و دل مامانش رو شاد میکنه.مراقب خودت باش و همینجور شاد شاد بمون.می بوسمت.
ReplyDeleteمعصومه
معصومه جانم بی حد به یادتم، همه ی راه های ارتباطی هم بستی، دیگه اینقدر به یادت بودم که مزاحم مهری جون شدم. که احوالی بگیرم ازت . خیلی خیلی به یادتم. می بوسمت
ReplyDeleteیه ایمیلی چیزی برام بذار