Monday, 31 October 2011

پسر قصه ی ما هنوز حرف نمیزنه، شاید این جمله ی مختصر دلیل همه ی اتفاق های این مدت رفته ست، غم ها و شادی ها، سفر و درمان و هزینه و دوندگی های پیاپی، دوری و تصمیم های گنده گنده، چرخش های بزرگ در روند زندگی
زندگی خیلی جدیه، یعنی جدی تر شده جدی و درست و حسابی
فردا * اولین روزیه که رسمن قرار بره مدرسه، هول میکنم از اسم مدرسه هنوز دوست دارم بگم مهدکودک ، ارلی لرنیگ چه میدونم هر چی که اینقدر اسمش گنده نباشه و جدی
کلا روحا و جسما از جدی شدن ها گریزان شدم، بس همه این مدت زندگی سخت تر گذشت و پر نوسان..

ته دلم دوست ندارم بره مدرسه، دوست دارم هنوز با هم باشیم، نره تو یه محیطی که هیچ دانشی از زبانش نداره، گفتار درما//ن های ایران به شدت ته دلم رو خالی کردند از ورود زبان جدید به سیستم شاپرک،

آخ من چه دلم گرفته، نمیشه دیگه واقعا. همه ی تلاشم رو کردم، با چنگ و دندون این 3 سال از همه چیمون زدیم تا کنار خودمون بزرگ شه و رشد کنه نه بیرون خونه، جز 2 ماه مهد از شب و روز و درس و کار زدیم تا کنار خودمون باشه، 4 ماه مرخصی تحصیلی گرفتم رفتم نشستم ایران هر روز هر روز هر روز بردمش گفت//ار درمان و ..

پسر کوجولوی قصه ی زندگی ما دیگه مرد شده، باید بره تو اجتماع، حتی اگه مامانش با نوشتن این جمله هم اشکش درآد..

* 1/11/2011 همون فردایی بود که قرار بود روز اول مدرس اش باشه، خوب گذشت

No comments:

Post a Comment