Monday, 14 March 2011

از اون لحظه هایی هستم که دلم میخواد از شدت خستگی و کلافگی و تنهایی و غر و روانی شدن، سرم رو محکم بکوبم تو دیوار.
ساعت 5 صبح باید برم فرودگاه به سمت انگلیس برای کلاس 4 شنبه، یه خروار مطلب باید میخوندم قبلش و هنوز هیچی
این چند روز بشدت درگیر نوشتن و نوشتن و نوشتن بودم، نمیدونم نتیجه اش چی میشه
بامبول های مهد پسرک به حدی مسخره ست که گفتن نداره
شوهر و بچه هر دو نحس و غرغر کنانند دم در، بچه رو نمیشه کاری کرد ولی موندم که شوهر چرا اینقدر کم طاقت و بهانه گیرو رو اعصاب شده
سرم داره میترکه از خستگی و کم خوابی این چند روز

دلم تنگه برای همه چیز، آخه چرا شما اینقدر دورید که من این همه تنها باشم و کسی نباشه 1 ساعت کمک حالم بشه بچه رو بگیره، یا یه بشقاب قورمه سبزی بده دستم که نمیرم از گشنگی..

آخ که چه همه جوره خسته ام...

3 comments:

  1. از صمیم قلب دلم می خواست بودم و کمک حالت می شدم.
    خیلی مراقب خودت باش عزیزم...این نیز بگذرد.
    معصومه

    ReplyDelete
  2. سال نو خجسته و میمون دوست عزیزم....
    شاد باش و بخند و این پستت رو هم عوض کن.
    معصومه

    ReplyDelete
  3. مرسی مهربون من
    برات بهترین ها رو ارزو میکنم

    ReplyDelete