از اون لحظه هایی هستم که دلم میخواد از شدت خستگی و کلافگی و تنهایی و غر و روانی شدن، سرم رو محکم بکوبم تو دیوار.
ساعت 5 صبح باید برم فرودگاه به سمت انگلیس برای کلاس 4 شنبه، یه خروار مطلب باید میخوندم قبلش و هنوز هیچی
این چند روز بشدت درگیر نوشتن و نوشتن و نوشتن بودم، نمیدونم نتیجه اش چی میشه
بامبول های مهد پسرک به حدی مسخره ست که گفتن نداره
شوهر و بچه هر دو نحس و غرغر کنانند دم در، بچه رو نمیشه کاری کرد ولی موندم که شوهر چرا اینقدر کم طاقت و بهانه گیرو رو اعصاب شده
سرم داره میترکه از خستگی و کم خوابی این چند روز
دلم تنگه برای همه چیز، آخه چرا شما اینقدر دورید که من این همه تنها باشم و کسی نباشه 1 ساعت کمک حالم بشه بچه رو بگیره، یا یه بشقاب قورمه سبزی بده دستم که نمیرم از گشنگی..
آخ که چه همه جوره خسته ام...
ساعت 5 صبح باید برم فرودگاه به سمت انگلیس برای کلاس 4 شنبه، یه خروار مطلب باید میخوندم قبلش و هنوز هیچی
این چند روز بشدت درگیر نوشتن و نوشتن و نوشتن بودم، نمیدونم نتیجه اش چی میشه
بامبول های مهد پسرک به حدی مسخره ست که گفتن نداره
شوهر و بچه هر دو نحس و غرغر کنانند دم در، بچه رو نمیشه کاری کرد ولی موندم که شوهر چرا اینقدر کم طاقت و بهانه گیرو رو اعصاب شده
سرم داره میترکه از خستگی و کم خوابی این چند روز
دلم تنگه برای همه چیز، آخه چرا شما اینقدر دورید که من این همه تنها باشم و کسی نباشه 1 ساعت کمک حالم بشه بچه رو بگیره، یا یه بشقاب قورمه سبزی بده دستم که نمیرم از گشنگی..
آخ که چه همه جوره خسته ام...
از صمیم قلب دلم می خواست بودم و کمک حالت می شدم.
ReplyDeleteخیلی مراقب خودت باش عزیزم...این نیز بگذرد.
معصومه
سال نو خجسته و میمون دوست عزیزم....
ReplyDeleteشاد باش و بخند و این پستت رو هم عوض کن.
معصومه
مرسی مهربون من
ReplyDeleteبرات بهترین ها رو ارزو میکنم