یه مدت حس میکردم حجم بالایی از مقاله و کتاب هست که من باید بخونم و هنوز اندر خم یک کوچه ام، پریشان بودم و مستاصل، امروز تصمیم گرفتم از اون انبوه مطلب که گوشه ی اتاق بهم زبون درازی میکنه 1 مقاله بردارم و فقط همون رو بیارم کتابخونه بشینم بخونم بدون اینکه به بقیه اش فکر کنم.
الان ساعت پنج و نیمه روز یکشنبه هست ومن هنوز کتابخونه ی بیمارستانم، خسته از مهمونداری دیشب و درس امروز ولی خوش از اینکه من تونستم به این هدف کوتاه مدتم برسم. حس خوبی بود.
انگار لازمه گاهی اوقات اهداف بزرگ رو تقسیم کنیم، خرد کنیم به کوچکتر، اونوقت رسیدن بهشون راحت تره، روان آدم آرامتره
پ.ن: دیشب مهمونی خیلی خوب برگزار شد، غذا خوب بود، آدم هایی که بودند خوب بود، کیک خوب بود، حس های تو فضای خونه خوب بود، سپهر خوب بود عالی بود محشر بود.
باید یه زمانی مبسوط بنویسم از اینکه منظورم از این محشر بودنش چیه،دلم میلرزه از این همه بذر خوبی و محبتی که تو وجودشه، از دیشب فکرم بی حد مشغوله که چه مسئولیم در قبال بارور کردن این همه شور و محبت و مهربانی که در وجود نرم و نازکشه...
No comments:
Post a Comment