یکشنبه ست، من فردا باید برم پیش استادم و امروز اومدم کتابخونه ی بیمارستان، همون جا که برام امن ه، پر خاطره ست، محل به دنیا آمدن پسرک خوبمه، محل متولد شدن سعیده ی جدیده،
طبق معمول رفتم نئونیتال، عادتم شده، همیشه اولین کاری که میکنم وقتی میام اینجا که درس بخونم سر زدن به اون بخشه، از درش رد میشم، بو میکشم، عکس دم درش مثل سوهان روح میره تو قلبم، یه نوزاد سیاه ریزو مچاله ی خوابه که نماد همه ی بچه هاییه که اون تو خوابند...
هی یادت میندازه که این نرمک تپلویی که میاد سفت بوست میکنه مدت مدیدی اینقدری بوده،
به واسطه ی شغل پدر، بیمارستان و مریض و این حرفا همیشه بخش بزرگی از زندگی ما بوده ولی اینجا خاص تره، پر حرف تره برای من...
به طرز جالبی بازدهیم اینجا بالاتره، یعنی هر وقت اومدم سایت بیمارستان بیشتر درس خوندم، کارم بهتر و با پرفورمنس بالاتری جلو رفت.
من اینجا رو، آدم هاش رو، بو ش رو، دبوارو پله و پارکینگ و بوفه و در و آسانسور و همه چیزش رو با تمام وجود دوست دارم، بخش بسیار بزرگی از بلوغ و خاطره هام رو وام دار اینجام.

ممنون که بهم سرزندی. منم از نوشته هات خوشم آمد و احساس نزدیکی و آشنایی رو برام داشت.
ReplyDeleteچقدر خوب که اونجا آرامش داری و توی اون فضای پر از انرژی درس می خونی...توی دنیای تولد.
ReplyDeleteموفق باشی دوست پر تلاشم.
"یک دسته گل بنفشه"
ممنونم دوست های خوبم
ReplyDelete