ایران بودیم، 2 ماه، از اینکه چقدر خوب بود و چقدر گشتیم و چقدر بی دغدغه صفا کردیم زیاد نمیگم که واضحه، از این باید بگم که به طرز فوق العاده ای به شاپرک پاییزی خوش گذشت، بی حد، بی حساب، بودن کنار کسانیکه در حد پرستش دوستش داشتند و همه ی وجودشون رو نثارش میکردن غنیمت بزرگی بود، نوه اولی بودن هم مزید بر علت شد تا این کوچولو تا تونست لوس شد و خوش بود و عجیب بزرگ شد.
منم همه ی روتین ها و روش ها و دفنر ودستک رو گذاشتم کنار و رهاش کردم تا میتونه کیف کنه تا 3 شب بیدار باشه و بازی کنه، بره تو آب گِلی توی حیاط خودشو خیس کنه، بی دمپایی بدو تو حیاط دنبال جوجه ها ..
گذاشتم روح دلتنگم این بار صیقل بخوره، دختر بودن رو تجربه کنه، خواهری کردن رومجال پیدا کنه، این بار سبک تر برگشتم، روحم رو میگم، آرومترم و پر امیدتر ، اشکم کمتر.. میشه گفت آره کمتر بود چرا که حس کردم کمی به نقش های دیگه ام هم رسیدم و کمی عذاب وجدانم کمتر شد.
شاید چون رها کردم خودم رو تو نقش خواهری، میدونم محدود بود ولی ثبت نام و خوابگاه درست کردن و آموزش و دنبال کارهای اداری خواهر کوچیکه بودن روحم رو سیراب کرد، انگار کمی آرومم کرد که تو هم تونستی کمی خواهری کنی.
این بار دیدم که چطور دوست دارم آدم ها رو و چطور دوستمون دارند، این یعنی ثروت بزرگی دارم حتی اگه غریب باشم، من فهمیدم سرمایه ی بزرگی دارم، دیدم که چطور پسر 2 ساله ام قد کشید تو اون همه محبت با صفا، همینا باعث شد آرام تر و سبک بال تر برگردم
شاید چون این بار هم علیرغم معضلات بیشماری که دیدم همچنان معتقد بودم که ما برخواهیم گشت و ایران زندگی خواهیم کرد! هرچند نمیدونم کی، ولی همین هم ته دلم رو روشن میکرد.
شاید چون اینجا هویت اجتماعی هم پیدا کرده بودم با هدف تر برگشتم، برای ساختن شخصیت و آینده کاریم تا روزی برگردم و اگر با این وضعیت اسفبار ایران مجالی به امثال من بدن( که فکر نکنم!) یه گوشه ای از این مخروبه رو بگیرم درست کنم، مفید باشم و تاثیر گذار.
شاید بعد از اون حجم دلگیری، خستگی، دلگیری، کدورت لازم بود این دور بودن، تلنگری بود، برای اینکه این روزها روی خوب زندگی رو بشه دید.
این سفر نقطه عطف خوبی بود، خوب بود، خوب
منم همه ی روتین ها و روش ها و دفنر ودستک رو گذاشتم کنار و رهاش کردم تا میتونه کیف کنه تا 3 شب بیدار باشه و بازی کنه، بره تو آب گِلی توی حیاط خودشو خیس کنه، بی دمپایی بدو تو حیاط دنبال جوجه ها ..
گذاشتم روح دلتنگم این بار صیقل بخوره، دختر بودن رو تجربه کنه، خواهری کردن رومجال پیدا کنه، این بار سبک تر برگشتم، روحم رو میگم، آرومترم و پر امیدتر ، اشکم کمتر.. میشه گفت آره کمتر بود چرا که حس کردم کمی به نقش های دیگه ام هم رسیدم و کمی عذاب وجدانم کمتر شد.
شاید چون رها کردم خودم رو تو نقش خواهری، میدونم محدود بود ولی ثبت نام و خوابگاه درست کردن و آموزش و دنبال کارهای اداری خواهر کوچیکه بودن روحم رو سیراب کرد، انگار کمی آرومم کرد که تو هم تونستی کمی خواهری کنی.
این بار دیدم که چطور دوست دارم آدم ها رو و چطور دوستمون دارند، این یعنی ثروت بزرگی دارم حتی اگه غریب باشم، من فهمیدم سرمایه ی بزرگی دارم، دیدم که چطور پسر 2 ساله ام قد کشید تو اون همه محبت با صفا، همینا باعث شد آرام تر و سبک بال تر برگردم
شاید چون این بار هم علیرغم معضلات بیشماری که دیدم همچنان معتقد بودم که ما برخواهیم گشت و ایران زندگی خواهیم کرد! هرچند نمیدونم کی، ولی همین هم ته دلم رو روشن میکرد.
شاید چون اینجا هویت اجتماعی هم پیدا کرده بودم با هدف تر برگشتم، برای ساختن شخصیت و آینده کاریم تا روزی برگردم و اگر با این وضعیت اسفبار ایران مجالی به امثال من بدن( که فکر نکنم!) یه گوشه ای از این مخروبه رو بگیرم درست کنم، مفید باشم و تاثیر گذار.
شاید بعد از اون حجم دلگیری، خستگی، دلگیری، کدورت لازم بود این دور بودن، تلنگری بود، برای اینکه این روزها روی خوب زندگی رو بشه دید.
این سفر نقطه عطف خوبی بود، خوب بود، خوب
سلام عزیزم..
ReplyDeleteخوش برگشتی.دلم برات تنگ شده بود.خوشحالم که با روحیه خوب و شاد برگشتی.دیگه نگذار اون روزهای بد برگردن...دوستت دارم
"یک دسته گل بنفشه"
رسیدن به خیر عزیزم
ReplyDeleteخوشحالم که یه عالمه انرژی گرفتی
دلم خیلی ایران میخواد، دعا کن برنامه هام جور شه برم که حسااااااااابی دلتنگم
از خوندن نوشتت خوشحال شدم، یه جور خاصی بود، نمیدونم چه جوری، یه حس خوب داشت
بوس
آفتاب تابان