Monday, 9 August 2010

مدتیه به مفهوم غم و شادی و نسبی بودنش فکر میکنم، اینکه ممکنه تعریف های مختلف داشته باشه برای فرد به فرد جامعه،
شاید دلیل عمده ی اینکه این موضوع ذهنم رو مشغول کرده، مراوده با آدم هایی هست که این مدت در غربت باهاشون مواجه شدم
یادمه اون روزهای اول که اومده بودیم اینجا حس میکردم همه چی رو باختیم، به طرز اسفناکی سطح زندگی افت کرده بود و شرایطمون همه جوره خیلی بغرنج بود،
روزگار دوستی رو در راهم قرار داد که شد منبع انرژی در اون دوران، انگار یه دریچه ی جدید رو به دیدم باز کرد، مهمترین ویژگیش هم این بود که زندگیش دانشجویی نبود و به خاطر همسرش اینجا ماندگار بود، یقین پیدا کردم این مسئله ی ثبات حداقل در انتخاب محل زندگی) خیلی میتونه در نگرش آدم به محیطش تاثیر بذاره نسبت به کسی که همه چیز براش حکم موقتی بودن رو داره)
ظاهر زندگیش خیلی دوست داشتنی و خوب و هپیلی اِوِر افتر بود، به مرور و در روند صمیمی شدن بهم گفت که از بیماری دردناکی به اسم لوپوس رنج میبره سالهاست...

دیدم حجم غم من چقدر بی بنیانه نسبت به او، این روزها دوباره بیماریش عود کرده، حالا یه پسر ناز 9 ماه هم داره، این روزهای غربت نشینی شدیم خواهر و همدم هم، روزهایی که من ماتم زده و بی کس افتاده بودم رو تخت بیمارستان، خیلی ساپورتم کرد،

به این فکر میکنم یکی ممکنه ندیدن خانواده اش بشه بزرگترین زخم زندگیش، یکی مرگ، یکی مریضی، یکی قبولی در دانشگاه میشه بزرگترین آرزو وغدغه اش، حس میکنم همه حق دارند، هر کسی در سطح خودش غمش براش بزرگه، شادیش براش ارزشمنده

هر چند نعمت سلامتی میتونه خیلی بارز باشه واقعا.
درسته وقتی پای قیاس میاد وسط سطح غم و شادی متفاوت میشه ولی در غیر این صورت به نظرم یه جورایی همه حق دارند از غم دار بودن یا شاد بودنشون، این قیاس میتونه آرومشون کنه فقط
پ.ن: برای این دوستم که مادرش رو هم تازه از دست داده دعا کنید لطفا ...

No comments:

Post a Comment