پر از نوشته ام ، ولی وقتی میام سراغ این صفحه ی سفید انگار میپرن همگی
امروز در راه برگشت از کتابخونه رفتم میوه خریدم، یه هندونه بزرگ، فکرش رو بکن آخرین باری که هندونه خوردم رو یادم نیست! گذاشتمش توی کوله پشتی، تو بارون رکاب زدم تا خونه، این در حالی بود که از یکی از دسته های دوچرخه هم یه نایلون پر از وسیله آویزون بود، عینکم هم خیس از بارون، به زور میدیدم جلو رو
اما وقتی شکمو باشی همین میشه، هر چند قرمزی و شیرینی هندونه یادم برد مرارت خرید و آوردنش رو به خونه
با پسرکِ به به گو، و همسر جان بعد از مدت ها شیرین شدیم حسابی!
امروز در راه برگشت از کتابخونه رفتم میوه خریدم، یه هندونه بزرگ، فکرش رو بکن آخرین باری که هندونه خوردم رو یادم نیست! گذاشتمش توی کوله پشتی، تو بارون رکاب زدم تا خونه، این در حالی بود که از یکی از دسته های دوچرخه هم یه نایلون پر از وسیله آویزون بود، عینکم هم خیس از بارون، به زور میدیدم جلو رو
اما وقتی شکمو باشی همین میشه، هر چند قرمزی و شیرینی هندونه یادم برد مرارت خرید و آوردنش رو به خونه
با پسرکِ به به گو، و همسر جان بعد از مدت ها شیرین شدیم حسابی!
No comments:
Post a Comment