علیرغم اینکه یاد گرفتم نباید زندگی ها رو از ظاهرش قضاوت کرد ولی اقرار می کنم خیلی وقت ها پیش میاد که دچار کلی سوال میشم از وقایع، مثلا اینکه می بینی همکار همسرت به راحتی و بدون داشتن حتی یک ژورنال و مقاله میاد یه موقعیت کاری 5 ساله ی بسیار خوب در همین شهر و دانشگاه و با استاد سابقش بدست میاره و در حالیکه همسر تو با داشتن یه رزومه خیلی خوب داره به این در اون در میزنه که کار پیدا کنه.
امروز که رد غم رو تو صورتش دیدم یهو دلم لرزید، شده یه وقتایی ندونید باید چه کنید؟ نمیدونستم باید نازو نوازشش کنم یا حرف نزنم یا چه میدونم مسخره بازی کنم یا هر کاری که کمی حال و هواش رو عوض کنم.
الان کتابخونه ام، حس کردم دوست داره کمی تنها باشه، هر چند تنهایی با وجود یه پسر شیطون و پر هیجان خنده داره ولی شاید اون بتونه خوب از این حال و هوا بیارش بیرون، با خندیدن به حرکت یه توپ یا هل دادن ماشین و دو دو چی چی کردن..
از اینکه می بینم اینقدر تو زندگی همه چیز رو سخت بدست میاره دلم چنگ میخوره، کاش یه راهی بود که میتونستم کمکش کنم، ولی ارزشمند ترین چیز برای من به عنوان یه زن اینه که می بینم داره همه ی تلاشش رو میکنه برای ایجاد رفاه در خانواده، این خیلی قشنگه، میشه امید راه زندگی برام..
No comments:
Post a Comment