
یادتون هست نوشته بودم روز مادر برای مامان ها کادو بخرم پست کنم؟ حالا بخونید ببینید چه طوری روز مادرِ ما مبارک شد!!
روز قبل از روز مادر، مامان مهربون مثل همیشه منو سورپرایز کرد، زنگ زد که اون به من تبریک بگه، بماند چیا تو دلم گذشت و از صداش خوندم که چیا تو دلش میگذره...
صبح روز مادر، همسر جان بعد از یه دوره رکود عاطفی کادو رو گذاشت کنار متکای من و با پسر کوچولوی تو بغلش روزمون رو مبارک کرد، یهو دلم آرامش گرفت، بحث کادو نبود از این خوشحال شدم که دیدم یادش بوده این روز رو و به سبک خودش سعیش رو کرده.
خلاصه خوشحال و خندان و هپی فمیلی گونه کیف و کوله رو برداشتم که من برم کتابخونه تا بعد ازظهر و بعد همسر جان شب بره دانشگاه.
شب قبلش هم پسر کوچولو قسمت نپی ش جوش های ریز زیادی زده بود که کم کم به سمت پاهاش هم اومده بود، شب هم تا صبح تب داشت و مکافات.
آخر قضیه اینکه همسرجان با مشورت دکترش می فهمه که باید ببرش بیمارستان تا آزمایش خون بگیرن و ببینند دلیل این تب و جوش های قرمز و استفراغ و بی اشتهایی چیه؟
خلاصه ما هم که کولی به پشت داشتیم در هوای آفتابی به روز مادر فکر میکردیم به جای رفتن به کتابخونه سریعا خودمو رسوندم بیمارستان.
خدا روشکر بعد از 6 7 ساعت موندن و نتیجه آزمایشات فهمیدیم که ویروسی بوده و چیزی نیست و حتی یه دارو هم نمیخواد و باید دوره اش طی شه.
تو اون هول و ولای خون گیری و تخت بیمارستان و صورت ضعیف و نحیف پسر کوچولو با اشک و از ته دل از خدا خواستم سلامتی رو از هیچ کس نگیره، هدیه ی امروزم رو بکنه سلامتیه این پسر کوچولو که امید زندگیمه
خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت و نزدیکای 7 شب مرخص شدیم، پدر و پسر رو بوسیدم و برگشتن خونه و من موندم کتابخونه بیمارستان تا 10
خلاصه حتی نشد یه زنگِ مشترک هم بزنیم به مادران دوست داشتنی، کادو و کارت پیشکش!
این بود انشای ما از روز مادر سال 1389
az comente por az mohabatet vaghean mamnoonam x x
ReplyDeleteomidvaram ke hamishe shado aroom bashi x
sanaz
mamnun Sanaz e por ehsasam
ReplyDelete