هرکس یه طوری آرامش پیدا میکنه یا بهتره بگم تعطیلانش رو میگذرونه، یکی با خرید کردن، یکی با کافه نشینی، یکی با مهمونی بازی و شلوغی
من شاید با چند فاکتور مخلوط آرامش پیدا می کنم، ولی این ویکند های خسته کننده و ابری اینجا به خصوص برای دل ِ همیشه تنگه من طوری هست که باید به هر نحوی بوده سر خودم رو شلوغ کنم، کافی شاپ و رستوران و مسافرت و هیجان و این حرفا که بنا به هزار دلیل تعطیله میمونه معاشرت با دوستان موجود،
از این خسته شدم که انگار همه منتظرند که فقط من و یکی دونفر دیگه تصمیم به مهمونی بگیریم، همه پایه آمدن هستند ولی انگار یه کوچه ی یکطرفه هست، جمع خیلی خوبی هم هستیم و خیلی هم میگیم و خوش میگذره ولی از اینکه همیشه استارت این برنامه ها رو یه جمع محدودی میگرن برای یه جمع بزرگتر گاهی حس بد به آدم دست میده.
من شاید با چند فاکتور مخلوط آرامش پیدا می کنم، ولی این ویکند های خسته کننده و ابری اینجا به خصوص برای دل ِ همیشه تنگه من طوری هست که باید به هر نحوی بوده سر خودم رو شلوغ کنم، کافی شاپ و رستوران و مسافرت و هیجان و این حرفا که بنا به هزار دلیل تعطیله میمونه معاشرت با دوستان موجود،
از این خسته شدم که انگار همه منتظرند که فقط من و یکی دونفر دیگه تصمیم به مهمونی بگیریم، همه پایه آمدن هستند ولی انگار یه کوچه ی یکطرفه هست، جمع خیلی خوبی هم هستیم و خیلی هم میگیم و خوش میگذره ولی از اینکه همیشه استارت این برنامه ها رو یه جمع محدودی میگرن برای یه جمع بزرگتر گاهی حس بد به آدم دست میده.
No comments:
Post a Comment