Saturday, 6 February 2010










لم دادن و کتاب فارسی خوندن تو دقایقی که پسرک خوابه رو خیلی خیلی دوست دارم، ، حس می کنم اگر به زودی بخوام درسم رو شروع کنم دیگه از این لحظه ها نشه خیلی تجربه کرد، برای همین رفتم رو دور تند کتاب خوندن،
به بابای دوست داشتنی هم ویزا دادند و هفته ی دیگه میاد پیشمون، خوشحالم از اینکه بعد از نزدیک 1 سال پدرم رو می بینم، بیشتر از این خوشحالم که پسرک بعد از این همه مدت پدر بزرگش رو می بینه، الان دیگه بهتر مفهوم آدم های آشنا رو می فهمه

بعد از کلی گشت و گذار برای پیدا کردن کتاب های خوب یه لیست نوشتم میل زدم به داداشه، نصف روز نشده جواب داد همه رو برات خریدم اگه کار دیگه ای هم داشتی بگو!
دلم یه طوری شد، نمی دونم چه طوری، از اینکه آدم ببینه کسی هست که بهش تکیه کنی حتی به دوری یه قاره، از اینکه دوست داشته بشی و به یادش باشی و براش مهم خیلی حس خوبی بود.

به قول کاترین هپبورن: خوشبختی یعنی کسی را دوست داشته باشی و اگر شانس بیاری کسی هم تو رو دوست داشته باشه....

No comments:

Post a Comment