Friday, 5 February 2010

داشتم دلنوشت پارسال همین حول و حوش رو به او میخوندم، دیدم انگار حال و هوام خیلی عوض نشده انگار فراز و فرودهای زندگی هی تکرار میشند حالا گیرم در زمان های مختلف، پارسال هم به همون اندازه ی پارسال دلتنگ بغلش، دستاش و وقت های دونفره بودم که دیشب، پارسال هم به همین اندازه دلم گرفته بود ازش که دیشب حالا گیرم با دلایل مختلف، پارسال هم همین حد دلتنگ خانواده بودم که امسال، پارسال هم همین اندازه نگران اپلای بودم که این روزها، فقط پسره دیگه اونقدر استفراغی و ناف گنده و کولیکی نیست و شد یه پسر نرم مهربان و خندان با شیطنت های خاص هر کودک
از این روند های از پیش تعیین شده خوشم نمیاد، گفته بودم که از قالب بیزارم، حس میکنم روتین زندگیم رفته تو یه قالب

No comments:

Post a Comment