بعد از 3 روز و 2 شب بیمارستان بودن مرخص شدیم، یه سرماخوردگی ساده که منجر به کاهش سطح اکسیژن بدن کوچولوش شده بود، آخ که از میخ و سیخ تو دماغش نمی خوام چیزی بگم، مشخصه که چه حالی هم داشتم، از ناراحتی هام از تنها بودن بابا هم چیزی نمی گم، اصلا کلا از غم های این چند روز چیزی نگم بهتره
تا از بیمارستان اومدیم خونه انگار نه انگار از میز بالا میرفت و بشقاب میشکست و د د د گویان از این ورمیرفت اون ور، دوباره شد همون پسرک نرم شیطون گذشته
خواستم بلیط ایرانم رو کنسل کنم، به هزار دلیل و به هزار دلیل دیگه دیدیم نمیتونم و باید برم کمی حال و هوا عوض کنم( البته اگر بشه)
تا از بیمارستان اومدیم خونه انگار نه انگار از میز بالا میرفت و بشقاب میشکست و د د د گویان از این ورمیرفت اون ور، دوباره شد همون پسرک نرم شیطون گذشته
خواستم بلیط ایرانم رو کنسل کنم، به هزار دلیل و به هزار دلیل دیگه دیدیم نمیتونم و باید برم کمی حال و هوا عوض کنم( البته اگر بشه)
No comments:
Post a Comment