
پارسال وقتی مامان آمد پسرم 2300 کیلوگرم بود، من دلم پاره پاره بود، روحم زخمی بود، دلم بی تاب بود، انقدر حجم غمی که رو دلم بود وسیع بود که دوست نداشتم با کسی تقسیمش کنم، درد بزرگ این بود که خبر به دنیا آمدن اولین بچه ام، اولین نوه ی اولین بچه اش، همون کسی که برای به دنیا آمدنش سال ها آرزو بافته بود،رو بعد از 40 روز بهش دادم، اونم وقتی که بچه ی بسیار بسیار نحیفی تو بغل رنگ پریده ام بود و اون با یه دنیا آرزو و دعای قبل از زایمان و این حرفا روی آخرین پله که رسید من رو دید با پسرک لاغر و نحیف و ضعیف و معصومی به بغل و اون یکه ای که خورد و عقبی رفت از شوک انقدر دردناک و ملموسه برام که تمام روزها به یادش میارم و دلم یه طوری میشه، تمام اون 1 ماه رو هم استفراغ بچه دید و جیغ های از ته دل و غصه های صورت هم چنان رنگ پریده ی من رو با یه معجون تلخی از زندگی جدید دخترش ..
امسال که بابا داره میاد من قوی شدم، پسرک بزرگ شده، شاید قریب 14 کیلو، شاده و سرزنده ست، من هنوز دلتنگم، من با محیطم آشتی کردم؛ من به اندازه ی یک عمر بزرگ شدم، شهرم رو دوست دارم، دنیا برام آبی تر شده، زندگی با مفهوم تره، از کولیک های دردناکش خبری نیست، از درد و بیمارستان و پرستار و وزن های گرمی خبری نیست، یه نشانه ی پشتش مونده که تا 5 سالگی از بین میره، امسال که بابا میاد من آرام ترم، شاید زندگی آرام تره
No comments:
Post a Comment