Tuesday, 16 February 2010

دلم میخواد برگردم به زمانی که فقط دختر بابا بودم وبس، بی دغدغه و فقط خود ِ خودم
ای خدا من چرا این همه دلتنگم امروز
همه چی خوبه و با بابا رفتیم خرید و گردش و دونات شکلاتی خوردیم و عکس انداختیم ولی تو این غروب دلتنگ که بابا بیرونه، پسرک سرماخورده و زیر گلوش جوش های قرمز زده، خودم مضطرب جلسه فردای دانشگاهم و دیوانه وار متنفرم از این کسانی که ایران رو به روزی انداختند که باید برای رشد ازش دور بشی لاجرم و فعلا نمیشه به برگشت فکر کرد و همخانه هم همراه ِ دردل کردنت نیست و پسرک بعد از نزدیک 15 ماه آبرو داری جلوی بقیه موقع نهار چنان استفراغی کرد که در ِ دستشویی و آینه و لباس و کفش همه و همه کثیف شد و من خط ِ غم رو تو صورت پدر دنبال کردم و بیشتر از اینکه دلم برای خودم بسوزه که 15 ماه این همه سخت گذشته و دست تنها دلم برای پدر بسوزه که حالا نگرانی هاش برای من میشه هزار برابر

این موقع هست که انقدر دلم تنگ میشه آرزو می کنم کاش زمان به عقب بر میگشت، به جایی حول و حوش سال 80

1 comment:

  1. سلام عزیزم،
    من هم خیلی‌ وقت‌ها هوای برگشت به گذشته به سرم می‌زنه ولی‌ خوب چه می‌شه کرد که این پل یک طرفه است! بیا به بزرگترین دل خوشیمان (پسرک هایمان) دل خوش کنیم!
    همیشه شاد باشی‌ دوست من.

    ReplyDelete