Saturday, 13 February 2010

این هفته جواب دانشگاه میاد، اقرار میکنم استرس دارم و نگرانم، از طرفی دانشگاه و رشته و استادش رو دوست دارم، حس می کنم خیلی استاد ساپورتیوی باشه، هنوز نه به باره و نه به دار 2 تا کتاب برام پست کرده که با حوزه کاریش بیشتر آشنا بشم، آپدیت هم هست و کتاب جدیدش ژانویه 2010 بیرون اومده
ولی از طرف دیگه داستان نگرانی های من سرِ دراز داره، بحث شهریه اش هست نیاز مبرم به یافتن یه بورس هر چند محدود، فاصله نیم ساعته با قطارش از اینجایی که هستیم، مسئله مهم زبان هست، الان که داشتم کتاب ها رو ورق میزدم حس کردم مغزم خالیه خالیه، وقتی آدم 2 سال و نیم از درس به طور مطلق دور باشه همین میشه دیگه این مدت تماما کتاب های رشد کودک و حاملگی و تغذیه کودک و این صوبتا خوندم! معلومه که بدیهی ترین مفاهیم رشته ام رو هم یادم رفته، مسئله ی دیگه اینه که تا حدی دارم برای دکترا سوئیچ میکنم به یه حوزه ی دیگه خب لاجرم سطح نادانسته هام بیشتر میشه، به همه اینا بحث زبان الکن هم باید اضافه بشه به علاوه ی یه پسر شیطون و پر انرژی و پر نیاز، دست تنهاییی و بی پولی و سال آخر بودن همسر و این مسائل هم هست به اضافه ی اینکه هنوز نمیدونیم سال آینده کجای این کره خاکی خواهیم بود و منوط هست به پیدا کردن کار یا پست داک همسر

همه رو نوشتم تا بعد ها یادم بمونه که چه حالی دارم الان

خلاصه آشفته بازاری دارم حسابی

No comments:

Post a Comment