به خودم نگاه میکنم
حجم بزرگی از ابهام
عمری برای نگاه عزیزانم زنده بودم زندگی کردن رو مطمئن نیستم
حالا اینجا، تو شهر زیبای جدید، ولو شدم رو تخت، به رود زیبای بیرون پنجره نگاه میکنم و به خودم، به خودی که نمیشناسمش، دیگه اینقدر تراش خورده که جدیده و ناشناخته
لبالب شدم از دلهره و محافظه کاری، ترس از ایجاد رابطه های جدید، من؟؟ منِ زود جوش و پر هیجان؟؟
میترسم، میترسم از ...
آره همون از دست دادن عزیزان به خاطرِ.. انقدر ساده ست و بدیهی که حوصله ام نیست بنویسم ازش
گنگ
حجم بزرگی از ابهام
عمری برای نگاه عزیزانم زنده بودم زندگی کردن رو مطمئن نیستم
حالا اینجا، تو شهر زیبای جدید، ولو شدم رو تخت، به رود زیبای بیرون پنجره نگاه میکنم و به خودم، به خودی که نمیشناسمش، دیگه اینقدر تراش خورده که جدیده و ناشناخته
لبالب شدم از دلهره و محافظه کاری، ترس از ایجاد رابطه های جدید، من؟؟ منِ زود جوش و پر هیجان؟؟
میترسم، میترسم از ...
آره همون از دست دادن عزیزان به خاطرِ.. انقدر ساده ست و بدیهی که حوصله ام نیست بنویسم ازش
گنگ
No comments:
Post a Comment