Wednesday, 9 March 2011

به خودم نگاه میکنم
حجم بزرگی از ابهام
عمری برای نگاه عزیزانم زنده بودم زندگی کردن رو مطمئن نیستم
حالا اینجا، تو شهر زیبای جدید، ولو شدم رو تخت، به رود زیبای بیرون پنجره نگاه میکنم و به خودم، به خودی که نمیشناسمش، دیگه اینقدر تراش خورده که جدیده و ناشناخته
لبالب شدم از دلهره و محافظه کاری، ترس از ایجاد رابطه های جدید، من؟؟ منِ زود جوش و پر هیجان؟؟

میترسم، میترسم از ...

آره همون از دست دادن عزیزان به خاطرِ.. انقدر ساده ست و بدیهی که حوصله ام نیست بنویسم ازش

گنگ

No comments:

Post a Comment