Tuesday, 25 January 2011

آخر هفته ای که گذشت خوب بود، از اون مدلای آرامی که ساده اند و خوش و هر وقت یادش میفتی حس خوبی تزریق میشه به روحت.
شنبه رفتم کتابخونه ی بیمارستان، یه ایده های خوبی داره ایجاد میشه در مسیر تزم، شب هم با جمعی از دوستان این شهر قرار گذاشته بودیم بریم یه رستوران هندی
قبلش وقتی واقعا خسته بودم ولی پیاده رفتم یه سوپری همون حول و حوش بیمارستان تا برای پسر کوچولو نپی بخرم، تنها نپی که براش مناسبه و نم نمیزنه، دو تا بسته ی خیلی سنگین شد بارم و به همراه یه کوله پشتی سنگین کتاب مقاله.
پیاده رویش طولانی شد، خسته شدم و نالان، میخوام در این مورد یه پست جدا بذارم، در مورد کارهایی که گاهی انجام میدیم پر زحمت ولی واقعا بی دلیل، بعد متوقع هم میشیم که پرا کسی قدر نمیدونه.
شب هم صورتم خیلی خسته تر از تر گل ورگل های جمع بود ولی واقعا خوش گذشت،
یکشنبه هم به پیشنهاد همسر مرصع پلو درست کردم، خونه رو تمیز کردم، یه سفره ی رنگین انداختم، همین طوری لولیدیم تو خونه و روز و تموم کردیم، بی فکر به هیچ چیز.
خوب بود و آروم

3 comments:

  1. khosham omad az een " karhaei por zahmat v bidalil" , manam adat dashtam (v daram) az een karha khili anjam beda vali daram saei mikonam kameshon konam !!
    mitra

    ReplyDelete
  2. همیشه و هر روز بهت سر می زنم اما کامنت نمی گذارم.اینقدر از نوشته هات خوشم میاد که نمی دونم چی بنویسم سعیده عزیزم.
    سپهری رو ببوس
    معصومه

    ReplyDelete