Thursday, 16 December 2010

میخوام روزم رو مکتوب کنم، تا بعدا یادم باشه این برهه رو چطور گذروندیم:
صبح ساعت 8 با صدای آقا پسر پاشدم، طبق معمول این سال های دانشجویی همسر خیلی زودتر پاشده بود و مثل شب قبل که آخر شب با هم به تخت نیومدیم و اون دیرتر، صبح هم کنارم خالی بود و اون زودتر پاشده بود و پای کامپیوتر دنیال فرم پر کردن و مدارک آماده کردن.

صبحانه ی پسر رو درست کردم، نیم ساعت پای کامپیوتر نشستم و به مدد یوتیوب صبحانه ش رو که تخم مرغ پخته، سیب، پوریج، پنیر و شیر و 1 قاشق پودر آجیل بی نمک بود رو بهش دادم.

با همسر جان صبحانه خوردیم، یه مدته صبحانه خوردن ها شده بهترین بخش زندگیم، با همیم، کنار هم با آسودگی صبحانه میخوریم، مفصل، نیمرو و مخلفات، این تنها بخشیه که با هم و کنار هم غذا میخوریم.

بعدش به سرعت شروع کردم به شستن ظرف های دیشب، همسر هم با دقت زیاد مشغول آماده کردن نهایی فرم های تمدید ویزا بود، بعد از ظرف ها داشتم آب پرتغال برای پسر کوچولو میگرفتم و یه لقمه نون پنیر برای نهارم که ببرم دانشگاه، ساعت 9 نیم بود و با پسر رفتیم که مسواک بزنه، تو آینه ی دستشویی که خودمو دیدم یادم اومد که هنوز صورتمو نشستم!!

پسرک رو عوض کردم و همسر رفت تا مدارک رو پست کنه، نهار برای آقای کوچک میگو و سبزیجات و پاستا درست کردم، از هوای خوب استفاده کردم و با پسر کوچولو رفتیم تو کوچه( در نبود حیاط ) به راه رفتن، هی راه رفتیم بی کالسکه و هی جوجو و هاپو دیدیم و دویدیم و کمی آفتاب خورد به کله مون!

ساعت 11 و نیم برگشتیم، نهارش رو دادم، یعنی در واقع زجررررررررر کشیدم تا خورد، دقیقا 55 دقیقه طول کشید، کتفم درد میکرد، بعد هم شیر بهش دادم، تا کمی مشغول بازی شد مواد ماکارنی رو برای آقای بزرگ خونه درست کردم که نهار داشته باشه،
بعد از یه خراب گاری افتضاح بردمش حمام، کلی آب بازی کرد و رو کاشی با هم با رنگ بازی کردیم و خوشگل و تمیز اومد بیرون.

پسرک بعد از 20 دقیقه تو تخت لولیدن و شیطونی خوابید و من تازه حاضر شدم که برم دانشگاه!!
ساعت 2 ماکارانی رو گاز بود و با همسر انار خوردیم و سوار بر دوچرخه اومدم دانشگاه، پشت کامپیوتر که بودم خستگی میبارید از سر و صورتم، درس و درس
ساعت 7 و نیم زدم بیرون، سرما کشنده بود، دستام کرخ شده بود( این واژه همیشه منو یاد پتروس میندازه!) خونه که رسیدم بوی خوبی میومد، بوی گرما و مهر

تازه نوبت همسر بود که بره دانشگاه، اون که رفت من شام پسرک رو دادم( دیگه نمیگم چقدر طول کشید و چقدر جان فرسا بود!) ، بازی و بازی و قلقک و خنده و فشار دادن لپ به لپ ، شیر و خواب.

ساعت 9 نیم بود که خونه آروم بود و روز داشت تموم میشد، با خستگی هر چه تمام نشستم 4 اپیزود از * رو دیدم، یادم نیست وقتی خوابیدم ساعت چند بود، ولی یادمه که حالم خوش بود.

*Desperate Housewives

No comments:

Post a Comment