پنج شنبه و جمعه ی گذشته برای کنفرانسی لندن بودم، تنها، شاید اولین تجربه ی تنها بودنم بود، کنفرانس بسیار مفید و خوب بود، لندن هم مثل همیشه پر هیجان و شلوغ و ترافیک و سروصدا و شاید چون این 3 سال به آرامش این شهر عادت کردم سخت بود این همه هیاهو و متروهای شلوغ و دوندگی آدم ها که از پسِ چهره ی همه معلوم بود.
از چند روز قبل به این فکر میکردم که تنهاییِ یک همسر و یک مادر باید چه شکلی باشه؟ حجم زیادی از ذهنم رو درگیر کرده بود این دو روز، شاید چون اولین باری بود که از پسر کوچولو دور میشدم و شب رو پیشش نبودم، شاید چون درست چند ساعت بعد از دفاع همسر جان بود و حس میکردم بعد از مدت های مدید میشه کنار هم نشست و بی دغدغه بودن رو هم تجربه کرد، شاید چون اولین تجربه ی کاملا تنها بودنم بود چرا که دفعات پیش هم که کنفرانس میرفتم یا شب برمیگشتم یا دوستی همراهم بود.
شب وقتی خسته از یک روز بدو بدو رو تخت هتل دراز کشیده بود، حس خلا خاصی داشتم، نمیتونم بگم بد بود یا خوب، حس میکردم این سال ها و بخصوص این 3 سال اخیرشخصیت" من" خیلی متفاوت شده، بازتعریف شده، با حضور آدم های دیگه معنی پیدا کرده، شاید این کوچولوی نرم و مهربون 2 ساله انقدر وجود لطیفش نیازمنده من بوده و هست که نقش اصلی رو در این تغییر هویت من بازی کرده، حس کردم از این لحاظ که دورم ازش و لمسش نمیکنم، بوش نمیکنم، بهش رسیدگی نمیکنم، نگاهش به نگاهم وصل نمیشه و ... دلتنگشم زیاد، برای یه لحظه آغوشش بی تاب ، ولی خوشحالم که بودن در اجتماع رو هم شروع کردم، شاید من برای مادری 100 درصد تا ابد ساخته نشدم، من باید از خودم راضی باشم تا بتونم با ارامش به کودکم برسم، باید این وقفه می افتاد تا بیشتر فکر کنم به خودم، به اینکه از دنیا چی میخوام، کجا میخوام برم و اصلا کی هستم؟
پارادوکس های نا تمامی هستند این افکار، فکر میکنم برای آدم هایی با نوع زندگی شبیه به من هم پیش آمده باشه که گاهی ترمز کنند و با خودشون خلوت کنند و سهم بندی کنند برای همه ی نقش هایی که دارند در زندگی.
شب جمعه که برگشتم بغل نرمش انقدر ارامش بخش بود بی حد، به وضوح حس کردم نبودنم رو لمس کرده و این تغییر رو حس کرده.
شب وقتی دستای نازش رو تو دستم گرفتم و خوابوندمش، از خود م راضی بودم، مطئنم این رضایت به اون هم منتقل شد. خوشحال بودم که حضور مردونه ای رو در کنار دارم که حمایتم مکنه و ته دلش حضور دارم حالا گیرم کلامی نیست.
برات بهترین ها رو آرزو می کنم..گاهی این تنها شدنها لازمه.ببوس سپهرک رو.
ReplyDelete"یک دسته گل بنفشه"
mamnunam khanum khoshgele, booos
ReplyDelete