Wednesday, 4 August 2010

دوقلوهای من موفق شدند، خوشحالم، از صمیم قلب، یکی 700 شد یکی 1000، از همه قشنگتر این بود که قلِ اول گوشی رو برداشت و اول رتبه ی خواهر کوچولوه رو گفت بعد رتبه ی خودش،

من پر شدم از خوشی و غم در آنِ واحد، خوشی موفقیت شون، دیدن به ثمر رسیدن این ن ن ن همه سختی که در نوجوونی مجبور شدند بکشن( حتی از کودکی! سرِ همین لوس بازی تیزهوشان و کلاس و تست و این مسخره بازی ها) تا از سد این کنکور مزخرف و لعنتی عبور کنند، و حالا یکی داره میشه خانم دکتر یکی میشه آقا مهندس

غم از این جنبه که منِ لعنتی نبودم، نیستم، اصلا کِی بودم؟ دوقلوهای من برام موندند تو همون کلاس 5، همون کوچولوهایی که روز نامزدی من فکر میکردند تولدمه، آره، من یه روحی دارم دیدنی، گه، زخمی ، پر از درد

از بس بغض نبودنم پیچید تو گلوم، از بس دلم خواست سفت بغلشون کنم خل بازی کنم و جیغ بزنم از خوشی و بعد دیدم یه قاره دورترم، هق هقم به هوا بود، داشتم می مردم، زدم بیرون، با دوچرخه رکاب زدم و محمد نوری گوش دادم که میخوند نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره.. بعد هی به این فکر کردم راستی چرا نمیشه واقعا؟؟...

کمی تمشک خوردم، کمی آویزون درخت شدم، آلوی کال خوردم، کمی به ازدحام کوچه ی خوشبخت نگاه کردم، کمی رکاب زدم به ناکجا آباد، کمی آروم شدم...

3 comments:

  1. vay,tabrik. chegadr khoob. mubarak basheh. manam rotbam 700 bood oon sali ke konkor dashtim ! xx

    ReplyDelete
  2. it was me previous one. xx

    ReplyDelete
  3. mamnunam azize delam lotf kardy!

    ReplyDelete