Wednesday, 28 July 2010














این روزها کتاب مترجم دردها اثر نویسنده ی دوست داشتنیم جومپا لاهیری از نشر ماهی رو میخونم، ساعت خوابوندن پسر کوچولو مخصوص خودمه، خوندن چیزایی که دوست دارم، یه کتاب خوب، یه مجله ی آشپزی خوشمزه! یا حتی یه بروشور تبلیغاتی پر رنگ و لعاب

همسر جان هم بعد از مدت ها و به توصیه ی اکید من گاهی یه ورقی ازش میزنه، بعد از خوندن یکی از داستان ها به نام " خانه ی خانم سن" بهم گفت خانم سن من رو یاد تو انداخت با این تفاوت که تو خودت هم داری درس میخونی!
قضیه از این قراره که این خانم سن خانم یه استاد دانشگاه هست که با همسرش از هند اومدند آمریکا ولی همه ی روحش جا مونده تو همون کلکته، هر چیز کوچک و بزرگی پرتش میکنه به انبوه خاطراتش، به کودکیش، به فامیلش به همه ی چیزایی که یه زمانی داشته و حالا دیگه نداره.. خانه نشین شده و برای تغییر حال و روزش راضی به تغییر و آشتی با محیط جدیدش نیست

دیدم تا حد زیادی راست میگه، من دیگه اینو فهمیدم که آدمِ دلتنگی هام، یعنی یه غربت درازمدت از کودکی( به خاطر درس پدر) بعدش درس خودم و خوابگاه نشینی و دور بودن از خانواده و بعد هم ازدواج و ادامه ی دور بودن و بعد تر هم زندگی خارج از ایران( تا کِی و کجاش رو هم هم چنان نمیدونم!) من رو تبدیل کرده به آدم همیشه دلتنگ، یعنی یه فضای ثابتی رو تو قلب و روحم حس میکنم که مخصوص دلتنگی هامه، یاد آوری خاطره هام، دوست داتشنی هام، که داره هی بزرگ و بزرگتر میشه...

ولی من هیچ وقت نذاشتم این دلتنگی ها مانع رشدم بشه، چه در زمینه ی درسی همیشه پشت هم درس خوندم و این وقفه ی دوساله ی بین فوق و دکترا هم حاصلش شد یه پسر 20 ماهه ی نرم و دوست داشتنی، و چه زمینه ی زندگی مشترک سعی خودم رو کرد م نمیگم پرفکت بودم ولی خیلی سعی کردم کنار بیام با ریز و درشت زندگی مشترک، یعنی میخوام بگم درسته دلِ همیشه تنگ بوده و ذهنه همیشه در حال پرواز ولی خللی در روند زندگی ایجاد نکرده، هر ضرری زده به روح و روان زخمی خودم زده..

خلاصه شاید همسر جان راست میگه، احتمالا لاهیری دست میذاره رو اون نقاطی از شخصیت و روح و روان آدمی که برای من خیلی ملموس و عیانه، برای همینه که شده قهرمان نویسندگی زندگی من!

No comments:

Post a Comment