توضیح: بعضی متن ها رو که میخونی انگار یکی برداشته همون تصور تو رو مکتوب کرده گذاشته روبروت، بعضی وقت ها دلت میخواد بری نویسنده ی متن رو پیدا کنی یه ماچش کنی بگی مرسی که ذهن من رو مکتوب کردی، این خارخارسک هم از اون نویسنده های ماچ لازمه!
*امروز بيز بيز و بيزقولک را بردم استخر همانطور که تلاش مي کردم يادشان دهم چطور خودشان را روي آب نگهدارند براي آنکه ترسشان را از آب بريزم آرام آرام به قسمت عميق استخر بردمشان . يک لحظه نمي دانم چه شد حواسم رفت به شنا کردن بيز بيز ؛ بيزقولک را چسباندم به لبه استخر و رفتم دنبالش تا شنا کردنش را ببینم . نمي دانم چند وقت و چطور سرم گرم شد که بيزقولک را از ياد بردم وقتي برگشتم ديدم در حال غرق شدن است هر بار دست و پا مي زند که بالا بيايد و لبه ي استخر را بگيرد اما دوباره مي رود زير آب و دستش به لبه ی استخر نمی رسد . به قول خودش مدام مي خواستم داد بزنم کمک اما نمي شد آب مي رفت توي گلويم و مي رفتم زير آب . هيچ کدام از آدمهاي دور وبرم هم به کمک من نمي آمدند من فقط منتظر بودم کسي نجاتم بدهد .
خودم را به او رساندم و بغلش کردم و او را که ترسيده و آب خورده و عصباني بود نشاندم لب استخر. بیشتر از او ترسیده بودم و از خود نا امید .همینطور که او را دلداری می دادم صحنه ی غرق شدن را مرور می کردم ؛ بالا و پایین رفتن ؛ دست و پا زدن ؛ تلاش برای پیدا کردن یک دست آویز . فریادهای بی صدای مبهم . فکر کردم شايد داستان منجي در چنين وقتهايي از زندگي ملتها نوشته شده است . وقتي همه اميدت را از دست داده اي . دستت به هيچ دستگيره اي براي نجات نمي رسد . آدمهاي مليتهاي ديگر کنار تو ایستاده اند و زیر آب رفتنت را و فریادت را نمی بینند و نمی شنوند و بی تفاوت هستند. تنها اميدت يک دست است که تو را بگيرد و بيرون بکشد و از خفگي ؛ از خفقان نجات دهد . کل حیات بشر یک استخر رفتن است . ملتهایی که شنا کردن می دانند منجي خودشان هستند اما ملتهایی که شنا نمي دانند دنبال منجی می گردند . بعضی ملتها منجی را پیدا می کنند ؛ اما بعضی هایشان غرق می شوند با این امید و ندای درونی که شاید یک منجی پیدا شود . ندايي که هميشه در روح ملتهاي در حال خفقان جاريست اين است عاقبت کسي مي آيد و ما را نجات مي دهد.
http://kharkhasak.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html
*امروز بيز بيز و بيزقولک را بردم استخر همانطور که تلاش مي کردم يادشان دهم چطور خودشان را روي آب نگهدارند براي آنکه ترسشان را از آب بريزم آرام آرام به قسمت عميق استخر بردمشان . يک لحظه نمي دانم چه شد حواسم رفت به شنا کردن بيز بيز ؛ بيزقولک را چسباندم به لبه استخر و رفتم دنبالش تا شنا کردنش را ببینم . نمي دانم چند وقت و چطور سرم گرم شد که بيزقولک را از ياد بردم وقتي برگشتم ديدم در حال غرق شدن است هر بار دست و پا مي زند که بالا بيايد و لبه ي استخر را بگيرد اما دوباره مي رود زير آب و دستش به لبه ی استخر نمی رسد . به قول خودش مدام مي خواستم داد بزنم کمک اما نمي شد آب مي رفت توي گلويم و مي رفتم زير آب . هيچ کدام از آدمهاي دور وبرم هم به کمک من نمي آمدند من فقط منتظر بودم کسي نجاتم بدهد .
خودم را به او رساندم و بغلش کردم و او را که ترسيده و آب خورده و عصباني بود نشاندم لب استخر. بیشتر از او ترسیده بودم و از خود نا امید .همینطور که او را دلداری می دادم صحنه ی غرق شدن را مرور می کردم ؛ بالا و پایین رفتن ؛ دست و پا زدن ؛ تلاش برای پیدا کردن یک دست آویز . فریادهای بی صدای مبهم . فکر کردم شايد داستان منجي در چنين وقتهايي از زندگي ملتها نوشته شده است . وقتي همه اميدت را از دست داده اي . دستت به هيچ دستگيره اي براي نجات نمي رسد . آدمهاي مليتهاي ديگر کنار تو ایستاده اند و زیر آب رفتنت را و فریادت را نمی بینند و نمی شنوند و بی تفاوت هستند. تنها اميدت يک دست است که تو را بگيرد و بيرون بکشد و از خفگي ؛ از خفقان نجات دهد . کل حیات بشر یک استخر رفتن است . ملتهایی که شنا کردن می دانند منجي خودشان هستند اما ملتهایی که شنا نمي دانند دنبال منجی می گردند . بعضی ملتها منجی را پیدا می کنند ؛ اما بعضی هایشان غرق می شوند با این امید و ندای درونی که شاید یک منجی پیدا شود . ندايي که هميشه در روح ملتهاي در حال خفقان جاريست اين است عاقبت کسي مي آيد و ما را نجات مي دهد.
http://kharkhasak.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html
No comments:
Post a Comment