
به وضوح روند بزرگ شدن پسر کوچولوی دوست داشتنیم محسوسه، بعد از مدت طولانی اینجا خواهم نوشت از او، شاید دلیل عمده ی ننوشتن هایم دفتر قهوه ای سوخته ی بزرگی باشه که موقع خواب ظهرش کنارم میذارم و براش مینویسم!
* ارتباطاتش بسیار بسیار دو طرفه شده، کاملا مشهوده این تغییر، یادمه چند ماه پیش نگران بودیم که همش رابطه ای یک طرفه داریم ولی چند وقته که حرفامون رو میفهمه کامل، مثلا اگر درخواستی ازش بکنم انجام میده مثلا توپ رو بیار یا تی وی رو روشن کن یا کفش بپوشیم
* رشد زبانیش هنوز زیاد نیست، شاید 3 کلمه بیشتر نشنیدم ازش، خیلی سعی می کنم دل نگران نباشم، میدانم این همه مثل بقیه موارد زندگی به مرور زمان درست میشه،
* علاقه ی بسیار زیادی به موبایل روی تختش داره و تا بگم بریم لالا اشاره میکنه به اون که برام روشنش کن، هنوز هم مثل نوزادیش دوست داره روی شکم بخوابه ولی خب بعدش باید تغییر بدم خوابیدنش
* اسکایپ و سیم هدفون به معنای غه هست، غه هم به معنای تلفن، موبایل و به طور کلی هر نوع مکالمه ی نلفنی هست، سریع خودش رو میرسونه غه غه گویان یعنی تلفن حرف بزنیم، حتی صفحه ی اسکایپ هم همین مفاهیم رو براش تداعی میکنه!
*همچنان بی بی گروپ رو دوست داره و هفته ای دو سه بار میریم حتما، همچنان واله و شیدای ماشین و موتور هست و بانسی کسل و بقیه ی اسباب بازی ها رو زیاد تحویل نمی گیره
* بشدتتتت قری هست، به طرز جالبی تا یه موسیقی شاد پخش میشه تند تند دستاشو تکون میده و خیلی وقتا اگر خیلی هیجان بالا بره میاد من رو هم بلند میکنه که با هم نای نای کنیم
* علیرغم اینکه من همچنان غذا براش درست میکنم( حس میکنم غذای خودمون اونقدر مقوی نیست، برای غذای خودش کلی وقت میذارم که هر چیز رو کی بریزم و چه موادی باشه و این صوبتا) ولی عاشق غذای خودمون هست یعنی من غذای خودش رو که میدم دوباره میاد به به گویان کنار دست ما، انقدر ام ام میکنه که با ما هم شریک بشه!( یادم باشه یه زمانی بنویسم از مسئله غذا و وزن و دغدغه هام)
* کلا نرم و مهربونه، میاد بوس های خیس و آبکی میچسوبه به صورتم، بعد تازه با دستش آبی که روی صورتم هست رو پخش میکنه، بعد با هم غش غش میخندیم
* خوابش تا حدی درست شد( منظور اینه که از 12 شب رسید به 9) ولی خب هم چنان باید روی پا بندازیمش و اینقدر وایسیم که پامون باد کنه از خستگی
* بعد از برداشتن گیت آشپزخونه، این نقطه از خونه به تصرف آقا پسر درآمده، زندگی کن فیکون شده، یعنی علاقه ی بسیارر محکمی که بین ایشون و قابلمه و ماهی تابه هست ستودنی! از بس تمام زندگی شده قابلمه و در زودپز و ملاقه که دیشب با همسر جان که حرف میزدیم متفق القول به این نتیجه رسیدیم که از هر چی وسیله آشپرخونه هست بخصوص قابلمه و مخلفاتش حالمون دیگه بهم میخوره از بس هر جا میری پخشند و تمام وقت به جای اسباب بازی داره باهاشون ور میره، من هم به جز وسایل خطرناک یه آزادی عمل خاصی بهش دادم که بیاد جولان بده وسط این همه خرت و پرت، چه کنیم دیگه
* در کل تجربه ی من اینو میگه که علیرغم تفکر رایج، من معتقدم بچه هر چی بزرگتر میشه مشکلاتش قابل مدیریت تر میشه، زندگی بهتر و رو فرم تر میشه، کلا بهتر میشه شرایط( باز هم اینو میگم که این تجربه ی منه، شاید چون اوایل به شدت زندگی خاکستری بود همه جوره)
* من عاشق این بلوغی هستم که بعد از مادر شدن به دست آوردم، کلا صبورتر شدم، بالغ تر، در راه تکامل قدم هام استوارتر شد..
No comments:
Post a Comment