Monday, 28 June 2010

کتابخونه ام، پسر کوچولو و باباش کلاس بازیند،
از صبح که بیدر شدم قفسه ی سینه ام سنگینه، طپش قلب دارم، دیشب تا صبح خواب آشفته دیدم، خواب مادر بزرگ مهربونم رو دیدم، انقدر خواب بدی بود که نمیخوام بنویسمش، در همین حد بگم که صبح که پا شدم صورتم از اشک خیس بود
پشت کامپیوتر نشستم ولی از بس رو قلبم حس سنگینی می کنم دست و دلم به کار نمیره.
به این میگن جبر جغرافیایی

No comments:

Post a Comment