Monday, 21 June 2010








جمعه 18 جون 2010 رو خیلی دوست داشتم، از اون روزهایی بود که خیلی وقته منتظرشم، میخوام با جزییاتش بنویسمش تا یادم بمونه تو این برهه از زندگی چیا برام لذت بود و چطور زندگی میکردیم
هفته ی قبل طبق معمول برنامه ای که با همسر ریختیم صبح تا غروب نوبت اون بود بره دانشگاه از غروب تا شب هم نوبت من، باید یه گزارش رو جمعه به استادم میداد.
خلاصه هفته ی پر کاری بود، جمعه هم باید میرفتم دانشگاه، ساعت 9 بلیط قطار داشتم، 7 صبح خروس تپله ی خونه بیدارمون کرد و صبحانه ی مفصل دادم بهش(مخلوط ماست و پوریج و موز رنده شده با یه قاشق آجیل پودر شده،
برای نهار و شامش غذا (مرغ، هویج، برنج، عدس، سیب زمینی، تره فرنگی، کدو، پیاز، کرفس، لوبیا سبز، چند تا پاستا)درست کردم، دو تا لقمه آماده کردم تو کوله ی پر جزوه و کتاب گذاشتم و بوس و بای بای، سوار دوچرخه شدم تا ایستگاه قطار، دوچرخه به بغل رفتم تو قطار و تا خود مقصد ویگن و ابی و شکیلا و سوسن خانم گوش دادم

دوباره دوچرخه به بغل با سرعت نور رکاب زدم تا دانشگاه، از یه مسیر سبز و خوب و خنک و دلچسب، با استادم جلسه ی خیلی خوبی داشتم، کلی به کارهام سرو مامون دادیم، از میوه فروشی دانشگاه برای غذای پسر کوچولو سبزی و میوه ی تازه خریدم و به سرعت فراوان برگشتم که سوار قطار بشم و برگردم چون همسر جان ساعت 2 نیم امتحان داشت، اینجا هم که موقع گرفتاری همه خودشون از ما گرفتار ترند و کسی نیست که بشه نیم ساعت بچه رو سپرد بهش، خلاصه تا وقتی به خونه رسیدم نمیدونم چطوری تو این خیابون ها دوچرخه رو میروندم از سرعت، خسته و عرق ریزان پست مادری رو تحویل گرفتم و برای همسر جان دعای خیربرای امتحان

شاپرک کوچولو عین فرشته ها رو تخت خوابیده بود، سریع یه دوش گرفتم و همه ی دغدغه های دانشجو بودن رو گذاشتم تو همون کوله پشتی بمونه
دوباره رفتم تو قالب مامانِ خوب ِ تپل ِ مهربون( آی ی ی پپسی!)
دیگه بیدار که شد کلی بازی و بغل و بوس و جیغ و بدو دنیال هم، بعد یه خروار غذا و میوه و شیر و آبمیوه، به دوستم زنگ زدم دیدم خیلی حالش بده دلم سوخت که با یه بچه ی 7 ماهه اینقدر مریضه، براش قورمه سبزی درست کردم، مامان اون یکی دوستم که کنفرانس ایتالیا، تنها بود تو خونه دلش گرفته بود بهش زنگ زدم باهاش قرار گذاشتم که برم دنبالش با هم بریم خرید، به آقا کوچولو هم قول داده بودم حتما برگردم از دانشگاه ببرمش بیرون بگرده، خلاصه تا 10 شب بیرون بودیم و کلی خرید کردیم و شب خوبی رو داشتیم.
شب وقتی خواستم بخوابم، درسته سرِ زانو هام از بس تند رکاب زده بودم درد میکرد، درسته خیلی خسته بودم، ولی یه حس خیلی خوبی موج میزد تو دلم، من این مدل زندگی رو دوست دارم، خیلی برای رسیدن به این روزها تلاش کردم، خیلی خواستنی اند این لحظه هام


2 comments:

  1. چقدر پر انرژی بهت حسودیم شد.بزنم به تخته البته! من خیلی برای غذای پسرک احساس گناه میکنم:(

    ReplyDelete
  2. chera azizam, bebin az TV ghafel nasho, yani man age in youtube ya tv nabud nemidunam baraye gahzash bayad che khaki be sar mirikhtam

    bayad say koni havasesho part koni ta gahza bokhore, albate in tajrobeye mane

    ReplyDelete