Thursday, 13 May 2010

این چند روز پسر کوچولو اولین گلو درد چرکیش رو نجربه کرد، هیچی به معنای واقعی کلمه نخورد و ننوشید و من به مرز جنون رسیدم، نمیدونم چرا انقدر مستاصل شدم، اصلا دیگه طاقت یه مریضی ساده اش رو هم ندارم، حس می کنم انقدر اون اوایل ( اوایل که چه عرض کنم!!) روح و جسمم خسته شده که دیگه تحمل یه سرماخوردگی ساده هم نیست.
خلاصه امروز کمی بهتره و حداقل شروع کرده به شیر خوردن.

قضیه از اینجا شروع شد که ما شنبه به علت دلتنگی و هوای بد و نداشتن امکانات و این حرفا رفتیم به دیدن یه دوستی که بچه ی 2 ساله داره، که پسرک همبازی داشته باشه چند ساعت، از قرار بچه شون حسابی مریض بوده و هنوز اثرات گلو درد و سرماخوردگی رو داشت، هنوز از دستشون ناراحتم، خب آقا جان وقتی بچه ات مریضه خب بگو هفته ی دیگه بیاید خلاصه از اون روز تا حالا من ساعت به ساعت دعاشون!!! میکنم...

خانم متولد اینجاست و حسابی خودش رو خارجی!! میدونه و بی تعارف، به نظرم باید میگفت شرایطش روحداقل، نمیدونم چرا به ما که رسید تعارفی شد

خلاصه نکنید آقا جان، نکنید..


4 comments:

  1. elahi begardam!
    Get well soon darling koochooloo :*

    ReplyDelete
  2. akhey,,, cheghadr marizie bacheha sakhte..hqtman khoob mishe...narahat nabash azizam, dige bayad adat koni, vaghti ke nursery ro shoro kone chand mahe aval hameye virusha mehmoone khoonatoon mishand ta pesarak ghivitar beshe.....

    ReplyDelete
  3. vaghean maryam joon yeki az daghdaghe haye ma hamine ke khoda be dad berese vaghty bekhad bere day care
    bavar kon hey mojasam mikonam in narmooli ha ke be zur be tanesh dorost shode ehtemalan sare marizi ha aab mishe!

    ReplyDelete