Tuesday, 27 April 2010

یه وقتایی آدم انقدر میره تو قالب قناعت، دلسوز بودن، صبور بودن، سر به راهی و کم خواستن ها، قوی بودن و نشکستن تحت هر شرایطی و خیلی نقاط مثبت دیگه که انگار بقیه باورشون میشه که همیشه باید همین طور باشه و انگار وظیفه همینه و اگر غیر از این باشه غیر طبیعیه.
حس میکنم من اینطوری شدم، انقدر رفتم تو قالب زنِ قوی بودن و این حرفا که حتی همسر هم باورش شده که خب باید همین باشه، اون وقته که حتی یه ابراز دلتنگی برای مادربزرگت که بیش از حد دوستش داری میتونه نشانه ضعف و قوی نبودنه و چرا و اما میاد وسطش و خسته اش میکنه..

گاهی فکر میکنم شاید این دوستای اطرافمون که با یه بچه ی 3 ،4 کیلویی و زایمان های راحت و پول و دست تنها نبودن باز هم آه و اوهشون به راه ِ سرِ شوهر و خانواده ی شوهرکار درستی میکنند، یعنی یه طوری به شوهر و بقیه می قبولونند که دارند قله ی قاف رو فتح میکنند و باید بیش از حد همه جوره ساپورت بشن.

گاهی از خودم و روندی که طی کردم نفرت دارم

No comments:

Post a Comment