دیشب از اون شبایی بود که دلتنگی رو میشد لمس کرد، دیدش که روبروت نشسته زل زده تو صورتت و هی دوریهات رو تو صورتت فریاد میزنه.
نیمه شب ساعت 3:03 بود، آره دقیق یادمه، قلبم رو قشنگ می دیدم حتی از روی لباس،نه اون قلبی که دهلیز و بطن و این حرفا داره، قلب دیشبم در ساعت 3:03 نیمه شب شکل همون پنج های برعکس بود، قرمز و ولنتاینی، آره دیدمش که مچاله شده بود از دلتنگی، آدم های توی خوابم همه واضح بودند، حرفاشون، لباسشون، موهاشون، هومن ها بودند که همیشه هستند، همه با هم از دلتنگی حرف زدیم تا خود صبح.. من الان با یه سر درد بیدار شدم و دارم فکر میکنم جقدر این خواب های هر شب من واضحند...
بابا بپذیر هر کسی یه مدلیه، تو هم دختر جان مدلت به این غربت نشینی نمیخوره، یا شاید هم دیگه کم آورده
فقط 18 روز گذشته
نیمه شب ساعت 3:03 بود، آره دقیق یادمه، قلبم رو قشنگ می دیدم حتی از روی لباس،نه اون قلبی که دهلیز و بطن و این حرفا داره، قلب دیشبم در ساعت 3:03 نیمه شب شکل همون پنج های برعکس بود، قرمز و ولنتاینی، آره دیدمش که مچاله شده بود از دلتنگی، آدم های توی خوابم همه واضح بودند، حرفاشون، لباسشون، موهاشون، هومن ها بودند که همیشه هستند، همه با هم از دلتنگی حرف زدیم تا خود صبح.. من الان با یه سر درد بیدار شدم و دارم فکر میکنم جقدر این خواب های هر شب من واضحند...
بابا بپذیر هر کسی یه مدلیه، تو هم دختر جان مدلت به این غربت نشینی نمیخوره، یا شاید هم دیگه کم آورده
فقط 18 روز گذشته
No comments:
Post a Comment