ساعت 12 ظهره، پسرک در خواب ظهرگاهی،بعد از خوردن صبحانه( موز رنده شده با پوریج و1 قاشق آجیل پودر شده با شیر و یه قاشق خامه) بازی و بازی و بازی، خوردن اسنک(مخلوط کلم بروکلی و هویج و کلم سفید با یه تخم مرغ پخته) و بازی وتلویزیون و غر و بازی و 2 بار نپی عوض کردن و شیر خوردن رو پا انداخته شدن برای لالا، بعد هم لالا
و من در حین خوابوندنش کتاب هایی رو که برای این لحظه ها زیر مبل قایم میکنم رو در آوردم و رمان چه کسی باور میکند رستم، اثر روح انگیز شریفیان رو خوندم و هویج خوردم و با آدم های داستانش همسفر شدم، گفتم بچه رو که گذاشتم تو تختش برم ماست بندازم و باقلوا درست کنم با اون خمیرهای فیلویی که خریدم( در راستای همون کوکب خانم شدگی!)، به استاد جدیدم میل بزنم و برای هفته ی دیگه باهاش قرار بذارم که ببنیم قراره چه آپولویی در این دکترا به آسمانها بفرستیم!
به این برش کوتاه از یه روزم نگاه میکنم، حس میکنم تنها نقشی از زندگیم که ازش راضیم نقش مادرانگیم بوده و هست.
نه دختر بودن، نه خواهر بودن( این رو که اصلاااااا راضی نیستم بخصوص در حق خواهر کوچیکه که از کلاس 5 ابتدایی نبودم کنارش و این شده یه بغض ابدی و گنده بیخ گلوم همیشه) و نه حتی همسر بودنم با تمام تلاشی که کردم.. دارم میگم برای خودم چرا که ممکنه از دید اونها رضایتی باشه ولی من از خودم...؟
ولی مادری کردنم رو دوست دارم، و تنها موردیه از زندگیم که ازش صد درصد رضایت دارم
چه خوب میشد اگر باقی نقش ها هم متوسطی از رضایت رو به همراه داشت برام
و من در حین خوابوندنش کتاب هایی رو که برای این لحظه ها زیر مبل قایم میکنم رو در آوردم و رمان چه کسی باور میکند رستم، اثر روح انگیز شریفیان رو خوندم و هویج خوردم و با آدم های داستانش همسفر شدم، گفتم بچه رو که گذاشتم تو تختش برم ماست بندازم و باقلوا درست کنم با اون خمیرهای فیلویی که خریدم( در راستای همون کوکب خانم شدگی!)، به استاد جدیدم میل بزنم و برای هفته ی دیگه باهاش قرار بذارم که ببنیم قراره چه آپولویی در این دکترا به آسمانها بفرستیم!
به این برش کوتاه از یه روزم نگاه میکنم، حس میکنم تنها نقشی از زندگیم که ازش راضیم نقش مادرانگیم بوده و هست.
نه دختر بودن، نه خواهر بودن( این رو که اصلاااااا راضی نیستم بخصوص در حق خواهر کوچیکه که از کلاس 5 ابتدایی نبودم کنارش و این شده یه بغض ابدی و گنده بیخ گلوم همیشه) و نه حتی همسر بودنم با تمام تلاشی که کردم.. دارم میگم برای خودم چرا که ممکنه از دید اونها رضایتی باشه ولی من از خودم...؟
ولی مادری کردنم رو دوست دارم، و تنها موردیه از زندگیم که ازش صد درصد رضایت دارم
چه خوب میشد اگر باقی نقش ها هم متوسطی از رضایت رو به همراه داشت برام
دوست نازنینم،
ReplyDeleteخوبه که تو از نقش مادریت رضایت داری، من که از همونش هم راضی نیستم و گاهی کم میارم! کاش "شیر و شکر" از من راضی باشه!!!
بوس.
motmaenam az nevehstehat ke pesare nazet be mamanesh eftekhar mikone dustam
ReplyDelete