Tuesday, 30 March 2010









اینترنت خونه قطع و وصل میشه و نشد بیام بنویسم حرفایی که خیلی بهشون فکر میکنم، و این خونه اینقدر برام امن شده که بی ویرایش و رها هر چی در لحظه دغدغه ام میشه رو مکتوب کنم

امسال سال تحویل خیلی خوبی بود، از اونها که از یه هفته قبل دل تو دلت نیست تا سفره بچینی، هر چند ته دلت از اینکه همسرت نیست دلتنگی و روز عید صد بار با بهانه و بی بهانه بهش زنگ میزنی، یا اینکه پسرک شنگول نبود و سرماخوردگی ممتدی داشت ولی پر بودم از حس زندگی، برای بسط خوشی هام هم پایه داشتم فراوون، همه به نوعی میخواستن سفره عید خوبی بچینیم، خلاصه امسال بوی عید رو حس کردم، شاید از بوی وایتکس سیما خانوم که اومده بود خونه رو تمیز کنه یا از ماهی قرمز هایی که پسرک مثل گربه هی دست میکرد توی تنگ تا درشون بیاره، شاید از هیجان عید دیدنی رفتن هایی که گاهی خنده دار بود چون هنوز نرسیده بودی خونه خودت میدیدی همون آدم هایی که نیم ساعت پیش پیششون بودی و داشتین با هم آجیل میخوردین توی خونت نشستن و دوباره داری باهاشون آجیل و شیرینی میخوری! یا از پول های تو تا نشده هدیه یا از بوی خوب مامان و بابا و خواهره و برادرا که هزار سال بود عید نبودم پیششون یا از اون صدای توپ در کردن کانال دو که به زور کانال عوض کردن ممتد ازمیان همه ی کانال هایی که انگار واجبه همیشه غم رو تبلیغ کنند و داشتن سر سال تحویل هم اذان میذاشتن یا جبهه رو نشون میدادن تنها کانالی بود که همون مراسم توپ در کردن مخصوص سال تحویل رو نشون داد ، شاید هم بوی باقلوای تازه، شیرینی تازه، وایسادن در صف خرید شیرینی و شکلات عید، یا صد بار سفره چیدن و دوباره نظرت عوض شدن و تغییر چیدمانش، یا از همه واجب تر اینکه مجسمه چوبی که اسمت رو روش حک شده بود و مامانه هر سال میذاشته سر سفره به یادت رو برداشتی و با خیال راحت خودِ خودت نشستی پای حول حالنا الی احسن الحال خوندن نوروز، هر چی بود خیلی خوب بود و موند تو جعبه خاطرات روحم.



No comments:

Post a Comment