گشنم بود زیاد، به چیزی فکر میکردم که سریع درست بشه و راحت باشه، یکی از غذاهایی که برای همسر توی فریزر گذاشته بودم تا وقتی که نیستم گرم کنه هنوز مونده بود و با شوق 5 دقیقه ای باقالی پلو با مرغ داشتم...
یادم اومد به فریزرهایی که برام پر شد، به مامان پرمهری که شب های امتحان فریزر رو برام از خورشت های یخی پر میکرد تا بی دغدغه ی آشپزی باشم، یادم اومد به غذاهای گرمی که یواشکی میذاشت تو ساک بابا تا وقتی میاد تهران و من از خوابگاه میرفتم پیشش هنوز غذاهاش گرم بودند و خوشمزه و خوشمزه، یاد همین پارسال افتادم که فریزر کوچکم رو پر کرد از محبت های مادرانه و رفت، و من وقتی پسرک با شدت تمام گریه میکرد و بالا می آورد تا مدت ها برای آشپزی مستاصل نشدم
به این فکر میکنم که این ها نشانه اند، نشانه هایی از اینکه عجب کمک هایی رو تو زندگی میس کردیم....
یادم اومد به فریزرهایی که برام پر شد، به مامان پرمهری که شب های امتحان فریزر رو برام از خورشت های یخی پر میکرد تا بی دغدغه ی آشپزی باشم، یادم اومد به غذاهای گرمی که یواشکی میذاشت تو ساک بابا تا وقتی میاد تهران و من از خوابگاه میرفتم پیشش هنوز غذاهاش گرم بودند و خوشمزه و خوشمزه، یاد همین پارسال افتادم که فریزر کوچکم رو پر کرد از محبت های مادرانه و رفت، و من وقتی پسرک با شدت تمام گریه میکرد و بالا می آورد تا مدت ها برای آشپزی مستاصل نشدم
به این فکر میکنم که این ها نشانه اند، نشانه هایی از اینکه عجب کمک هایی رو تو زندگی میس کردیم....
سلام عزیزم،
ReplyDeleteخیلی خیلی با نوشتههات احساس نزدیکی میکنم، انگار خیلی چیز هارو از زبان من میگی.
بابت دانشگاه هم خیلی خوشحال شدم.
Hope all of us can regain our social identity in our new world of motherhood!!!
بوس.