Saturday, 13 February 2010









امشب بابا میرسه، فکر کن، بعد از یه قرن می بینمش، خوشحالترم از این که پسرم بعد از یه قرن آدمی به اسم پدربزرگش رو می بینه، ملموس و عیان
کاش با بابا رفیق تر بودم و میشد کلی با هم حرف بزنیم، همیشه رسمی بودیم و با نزاکت، دلم میخواد بپرم بغل بابا و چرت و پرت بگم و بچگی کنم ولی همیشه دختر خوب و با ادب و فهمیده و مثبت و با نزاکت بودم یا باید می بودم ویا دوست داشتم که می بودم یا دوست داشت که باشم یا یه همچین چیزی...

پ.ن: این چیه تو گلومه و چرا اینجاست از دیشب؟؟

No comments:

Post a Comment