گوش شیطون کر! دوشنبه ویزای آلمان میرسه، همسر جان قراره بره ویزا رو بگیره و مستقیم بره به شهر جدید، من 4 شتبه کلاس دارم تو یه شهر دیگه، دغدغه ی بزرکم اینه که شازده کوچولو رو چه کنم، قرار شده تصف کلاس رو نرم و برای نصف بعد از ظهرش چند ساعتی بذارمش پیش یه دوستی که خودش هم بچه داره و تا حدی مریض احواله( اینجاست که آدم دلش خون میشه از بی کسی تو غربت، من و پسرک قراره برای اولین بار 4 شبانه روز با هم تنها باشیم، باید وسایل رو جمع و جور کنیم، دیوار اتاق رو رنگ بزنیم تا نقاشی های آقا کوچولو روی در و دیوار معلوم نشه! باید کلی تلفن کاری کنیم و خداحافظی، باید یه چکیده ی مقاله برای یه کنفرانس بفرستم تا قبل از رفتن همسر جان و داشتن فرصت برای درس، باید یه ریپورت آماده کنم تا قبل از رفتن به سوپروایزرم، باید یه سری وسایل رو بریزم دور، یه سری رو بدم چریتی، یه سری رو بفروشیم.
این روزها چه با هیجان داره طی میشه
No comments:
Post a Comment