Wednesday, 9 June 2010

دوشنبه اولین مقاله ی دوره جدید زندگی ام رو ارائه دادم، استرس داشتم فراروان، ولی واقعا همه چیز خوب پیش رفت، شرکت کننده ها زیاد تر از تصور من بودند، ولی واقعا خودم از روند کار راضیم، دو دفعه پیش که ارائه داشتم همراه تیم بودیم و یه استاد که اگر کم میاوردیم کمک میکرد، این بار اولین تجربه ی ارائه ی فردیم بود، همه میگفتند تو چقدر شجاعی که هنوز 2 ماه نشده از شروع دکترات مقاله دادی، البته من این مقاله رو از تز فوق لیسانسم تهیه کرده بودم ولی حس میکنم شروع خیلی خوبی بود،
بعد از کنفرانس هم با بلیط اتوبوسی که داشتم رفتم یه گشتی تو شهر زدم و بعد هم با قطار برگشتم شهر و دیارخودمون، پسر کوچولو هم پیش باباییش بود و با هم رفته بودند کلاس بازی، با وجود اینکه داشتم از خستگی شهید میشدم و تازه ساعت 7 رسیدم، ولی پسر کوچولو رو برداشتم و با هم رفتیم خرید.

از وقتی سوار قطار شدم تا وقتی رسیدم خونه تصور بغل کردن یه موجود کوچولوی نرم و خوشبو و خوش اخلاق یه لحظه از ذهنم نمیرفت، رو پله ها دوید بغلم تا تونستم به خودم فشارش دادم.
این چند وقته فشار زیادی اومد بهم ولی نتیجه ی کار خیلی خوب شد.

3 comments:

  1. آفرین دوست زرنگ من
    خوشحالم که دوران بحرانی رو پشت سر گذاشتی و الان با آرامش داری تلاش میکنی
    آفرین به این مامان درسخون

    www.theshinysun.blogfa.com
    آفتاب تابان

    ReplyDelete
  2. Well done khanoom mehraboon v doost dashtani.xxxx

    ReplyDelete
  3. mamnunam dust haye khubam

    ReplyDelete