در گلستانه چه بوی علفی می آید
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی...
آهنگ مدارا از شهرام شکوهی فضای اتاق رو گرفته، پسر کوجولو خسته از یه روز بازی با همسن سالهاش خوابیده، شب مهمون داریم، خورشت قیمه آماده ست با سالاد.
مدت هاست میخوام بیام بنویسم، از حسم، تصمیم و شاید آرزوم.
از اینکه بعد از گذشت نزدیک به 3 سال واقعا معتقد شدم من بر می گردم، کی اش رو نمیدونم ولی من بر خواهم گشت...
زور که نیست هر کسی یه مدله، روح منم سازگار نیست با اینکه انقدر با غربت خراش بخوره، یه سری هدف کوتاه مدت و بلند مدت برای خودمون تعریف کردیم و وقتی -حالا سخت یا آسون- بهشون رسیدیم اونوقت بر خواهیم گشت،همسر جان هم با همین تز موافقه، واقعا روح ما رو برای زندگی خارج از ایران نساختن.
دائم به خودم میگم مگه ما از زندگی چه میخوایم؟ یه خونه ی خوب، یه رفاه متوسط، یه کار خوب، یه ماشین، یه خروار سلامتی، بودن کنار کسانی که بهشون احتیاج داریم و بهمون احتیاج دارند، میدونم ایران خیلی عوض شده، میدونم از پارسال ویرانه تر شده، همه رو میدونم ولی وقتی این جا باشم و تو سرسبزی غرق و تو پول هم، همین طور زیرِ یه ماسک ِ ارامش، ولی همش دلم از غربت انگار روی رنده باشه، که چی؟ واقعا مگه دنیا چقدر ارزش داره..
اینجا هم مشکلات خاص خودش رو داره، زیر آب زنی، بی تعهدی پلیس، دزدی، دورویی، همه جای دنیا همینه، به این فکر میکنم که در این مدتی که خارج از ایرانیم تا اونجا که بشه بارِ خورمون رو ببندیم از سفر وعلم و دسترسی راحت به منابع و بهبود زبان و ساختن پایه های اولیه ی آرامش شخصیتی بچه و یه پاسپورت آلترناتیو برای در به درِ سفارت های گینه بیسائو و زئیر نشدن!، همین دیگه، مگه آدمی مثل من از زندگی چی میخواد؟
اومدم مکتوب کنم که من همچنان در 26 می 2010 معتقد بودم که بر میگردیم، ولی کاش کِی اش رو هم میدونستم..
میدونم دنیا هزار جور میچرخه ولی باید ثبتش میکردم برای آینده.
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی...
آهنگ مدارا از شهرام شکوهی فضای اتاق رو گرفته، پسر کوجولو خسته از یه روز بازی با همسن سالهاش خوابیده، شب مهمون داریم، خورشت قیمه آماده ست با سالاد.
مدت هاست میخوام بیام بنویسم، از حسم، تصمیم و شاید آرزوم.
از اینکه بعد از گذشت نزدیک به 3 سال واقعا معتقد شدم من بر می گردم، کی اش رو نمیدونم ولی من بر خواهم گشت...
زور که نیست هر کسی یه مدله، روح منم سازگار نیست با اینکه انقدر با غربت خراش بخوره، یه سری هدف کوتاه مدت و بلند مدت برای خودمون تعریف کردیم و وقتی -حالا سخت یا آسون- بهشون رسیدیم اونوقت بر خواهیم گشت،همسر جان هم با همین تز موافقه، واقعا روح ما رو برای زندگی خارج از ایران نساختن.
دائم به خودم میگم مگه ما از زندگی چه میخوایم؟ یه خونه ی خوب، یه رفاه متوسط، یه کار خوب، یه ماشین، یه خروار سلامتی، بودن کنار کسانی که بهشون احتیاج داریم و بهمون احتیاج دارند، میدونم ایران خیلی عوض شده، میدونم از پارسال ویرانه تر شده، همه رو میدونم ولی وقتی این جا باشم و تو سرسبزی غرق و تو پول هم، همین طور زیرِ یه ماسک ِ ارامش، ولی همش دلم از غربت انگار روی رنده باشه، که چی؟ واقعا مگه دنیا چقدر ارزش داره..
اینجا هم مشکلات خاص خودش رو داره، زیر آب زنی، بی تعهدی پلیس، دزدی، دورویی، همه جای دنیا همینه، به این فکر میکنم که در این مدتی که خارج از ایرانیم تا اونجا که بشه بارِ خورمون رو ببندیم از سفر وعلم و دسترسی راحت به منابع و بهبود زبان و ساختن پایه های اولیه ی آرامش شخصیتی بچه و یه پاسپورت آلترناتیو برای در به درِ سفارت های گینه بیسائو و زئیر نشدن!، همین دیگه، مگه آدمی مثل من از زندگی چی میخواد؟
اومدم مکتوب کنم که من همچنان در 26 می 2010 معتقد بودم که بر میگردیم، ولی کاش کِی اش رو هم میدونستم..
میدونم دنیا هزار جور میچرخه ولی باید ثبتش میکردم برای آینده.
عزیز مهربونم،
ReplyDeleteحرف دل من را زدی مثل همیشه. خوش به حالت که حد اقل امید برگشتن داری یک روزی. من بیچاره که همون را هم ندارم!!!
هزار تا بوس برای خودت و پسر طلا
ممنونم عزیزم
ReplyDeleteسلام. چقدر زيبا نوشتى تموم حرفهاى دل من رو هم گفتى. ايكاش من هم ميدونستم كه يك روزى برميگردم ولى متاسفانه همسر خان اصلا از روز اول موافق نبود و نيست و صد سال سياه نميتونم بدون بچه ها برگردم.
ReplyDeleteهر جا بريم آسمان همين رنگه.
اون خونه قشنگى كه در پستهاى قبلى نوشته بودى با سالن پذيرايى بزرگ و مبلهاى رنگ روشن كركره و... يكى از بزرگترين آرزوهاى من هم هست. كشورهاى زيادى سفر كردم شهرهاى قشنگى ديدم ولى هيچ كجا برام ايران نشد. نميخوام بگم ايران بهترين يا قشنگترين جاى دنياست، ولى براى من هميشه وطن عزيزم خواهد بود حتى پس از مرگم.
اينجا هميشه خدا حس ميكنم يك چيزى كم دارم نميدونم شايد قلبمه كه ايران جاش گذاشتم.helen
helene azizam ghorboone ghalbe mehrabunet , dustet daram ziad
ReplyDelete