Sunday, 2 May 2010


















پنج شنبه با استادم قرار داشتم، سوپروایزرهام از 2 تا شدند 3 تا، دیگه کمتر از هفته ی قبل استرس داشتم، ولی خب همچنان ته دلم یه جوری بود، ولی خیلی خوب تموم شد و یه مقداری کار روشن تر شد، یکسری دنبال کارت و پسورد و کتابخونه و این حرفا هم بودم و دیگه حسابی خسته شده بودم.
ولی یه حسی خوبی داشتم، حس اینکه دوباره خودم رو پیدا کردم، یه جورایی رضایتمندی از خود تا حدی بیشتر شده بود در وجودم، یه هوای نمدار و ملس و یه مسیر خیلی سبز وپیاده روی دریه مسیر زیبا بین دانشگاه و ایستگاه قطار و یه پسر نرم که میدونی خونه منتظرته با یه همسر مهربون که میدونی خیلی سرش شلوغه ولی یقین داری امروز بابای خیلی خوبیه براش، خلاصه پر بودم از حس های خوب پنج شنبه.
باید تا آخر ماه جون کلی مطلب ارائه کنم، ولی چنان بی وقتم و سردرگم میان این همه مقاله و کتاب نخوانده و وقت نداشته..

No comments:

Post a Comment