
دیشب ساعت 10 و نیم، وقتی داشتم برمی گشتم از کتابخونه، کوله به پشت و ژاکت خواهر کوچیکه به تن، داشتم برای خودم زیر لب آواز میخوندم،
مرا که با تو شادم پریشان مکن....
حس کردم آسمون برای 10 و نیم شب زیادی روشنه، از بین درختا مهتاب بزرگ و زیبا و نقره ای رو دیدم، بی اغراق نفسم بند اومد یه لحظه، چقدر نزدیک بود و ملموس ، انگار میشد دستت رو دراز کنی و لمسش کنی.
همش سعی داشتم از مسیری راه برم که بیشتر بشه دیدش، ذهنم سوئیچ کرد به سال کنکور خودم، به استرس ها و به آخر دنیا رسیدن هام، به تلاشی که کردم، به بغض هایی که داشتم، حالا خواهر برادر دوقلوی من امسال کنکور دارن، به اینکه برادر بزرگه با کلی ذوق مقاله اش تو یه کنفرانس لندن پذیرش گرفته و ذوق داره بیاد و دست به دعای ویزاشم، همین طور تو اون خنکی دیشب راه رفتم و به مهتاب نگاه کردم و با خدای جدید و ملموسم راز و نیاز کردم، به زندگی مشترکم فکر کردم که چرا با وجود اینکه همه چی آرومه و در وضعیت فعلی همه چیز همونه که میخوایم ولی اون حس خوشی نیست، چرا هر روز دویست بار با خودم زمزمه میکنم " سامتینگ میسینگ" این وسط؟
به یاد چند هفته پیش افتادم که داشتم فکر میکردم چقدر دلم برای دیدن ستاره های آسمون شبِ بی ابر تنگ شده، دیشب تا اونجا که شد سر رو به آسمون راه رفتم و با خودم شعر زمزمه کردم و با دلم حرف زدم، نزدیکای خونه که رسیدم دیدم صورتم خیسِ خیس از اشک...
ای جانم! آخه چه قدر از دل و زبان من چیز مینویسی. اون
ReplyDelete"somthing"
که
"missing"
باید چیز خیلی بزرگی باشه؟
نه؟؟؟؟؟؟؟
moshkel ine ke nemidunam chie un somthing ? hata hajmo vaznesh ro ham nemidunam , bishtar ye hese gomshodast...
ReplyDelete