دیروز اولین جلسه ی رسمی من با دو تا سوپروایزهام بود، پسرک پیش باباش موند، وقتی دم در بهش گفتم بای بای کلی باهام بای بای کرد بعد هم در رو روم بست، دیدم چقدر راحت دل میکنه، کاش ننه جانش هم کمی ازش یاد میگرفت راحت دل بکنه از پیرامونش
خلاصه با دوندگی رسیدم به قطار چنان پریدم تو قطار که نمیدونم ار در رفتم تو یا پنجره از بس دیررسیدم تا در رو بستم قطار راه افتاد، عجله ام انقدر زیاد بود که چند بار از بقیه پرسیدم که ببینم اصلا قطار رو درست سوار شدم یا نه!!
خلاصه نزدیک یک ساعت و نیم با دو تا سوپروایزر در مورد این که اصلا میخوایم چه کنیم و این چیزا صحبت کردیم.
راستش از چند روز قبل خیلی استرس داشتم برای این جلسه ی اول، از یه طرف مشکل زبان، از طرفی دور بودن 3 ساله از درس و دانشگاه، و از همه مهمتر اینکه تغییر رشته و حوزه ی کاری واقعا همگی استرس زا بود، انقدری که وقتی مامان زنگ زد قرار شد برام دعای توسل بخونه همون ساعتی که من قرار داشتم... فکر کنم نتیجه ی همون دعای مادر بود که راضی بودم از جلسه ی دیروز!
وقت هم داشتم تا حدی شهر گردی کردم، دوستش داشتم، ولی از بس پیاده روی کردم امروز پا درد زیادی دارم.
یه حس های دوگانه و متناقضی دارم، باید بیشتر بنویسم ازشون تا بعدا یادم باشه این روند چطوری طی شده
همسر خوبم هم پسرک رو نهار داده بود و برده بودش کلاس بازی پنج شنبه هاش، شام هم درست کرده بود و من واقعا احساس خوبی داشتم از بودنش در خونه.
بعد از مدت ها حس خوب نفس کشیدن در محیطی خارج از خانه روحم رو نوازش کرد.
خلاصه با دوندگی رسیدم به قطار چنان پریدم تو قطار که نمیدونم ار در رفتم تو یا پنجره از بس دیررسیدم تا در رو بستم قطار راه افتاد، عجله ام انقدر زیاد بود که چند بار از بقیه پرسیدم که ببینم اصلا قطار رو درست سوار شدم یا نه!!
خلاصه نزدیک یک ساعت و نیم با دو تا سوپروایزر در مورد این که اصلا میخوایم چه کنیم و این چیزا صحبت کردیم.
راستش از چند روز قبل خیلی استرس داشتم برای این جلسه ی اول، از یه طرف مشکل زبان، از طرفی دور بودن 3 ساله از درس و دانشگاه، و از همه مهمتر اینکه تغییر رشته و حوزه ی کاری واقعا همگی استرس زا بود، انقدری که وقتی مامان زنگ زد قرار شد برام دعای توسل بخونه همون ساعتی که من قرار داشتم... فکر کنم نتیجه ی همون دعای مادر بود که راضی بودم از جلسه ی دیروز!
وقت هم داشتم تا حدی شهر گردی کردم، دوستش داشتم، ولی از بس پیاده روی کردم امروز پا درد زیادی دارم.
یه حس های دوگانه و متناقضی دارم، باید بیشتر بنویسم ازشون تا بعدا یادم باشه این روند چطوری طی شده
همسر خوبم هم پسرک رو نهار داده بود و برده بودش کلاس بازی پنج شنبه هاش، شام هم درست کرده بود و من واقعا احساس خوبی داشتم از بودنش در خونه.
بعد از مدت ها حس خوب نفس کشیدن در محیطی خارج از خانه روحم رو نوازش کرد.
chegadr khoob. mubarak basheh khanoom. ba behtarin arezooha dar shoreh een rahe lezat baksh. xxx
ReplyDeletemerci dustam
ReplyDelete